X
تبلیغات
...خدایا صدایت می کنیم

بعضی وقتا خدا جان دلم می خواد مثل الان بشینم یه جا فقط بهت لبخند بزنم!

حالا  از این لبخند هر چی دوست داری برداشت کنی

حس دوست داشتن.. رضایت.... ناراحتی... گله مندی..

ولی فکر کنم خودت از همه بهتر می دونی معنی لبخندم چیه!

فقط ازت می خوام بپرسم خب که چی ؟! الان راضی هستی از این وضع؟!

باشه منم می گم راضی به رضای تو

ببینم به کجا می خوای ببری! 

آدمی جز جانش چیزی واسه از دست دادن نداره

که اونم دست توست! پس مختاری.... :)

!! نوشته شده توسط عاشق او | 23:57 | دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 •

خدایا

امیدمو هیچ وقت ازم نگیر 

مدیونتم 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 22:52 | چهارشنبه ششم آذر 1392 •

وقتی که می بینی از مسیر تعالی دور میشی...


اسیر دنیا و تعلقاتش شدم!


خدایا به کجا دارم میرم
!! نوشته شده توسط عاشق او | 1:0 | دوشنبه یکم مهر 1392 •

چه خاکی می خوره اینجا 

یاد اون ایام بخیر!

اما جدا چقدر بچه بودم.... نکه به خاطر اعتقاداتم کلا بچه بازی هام و قهر و آشتی هام با خدا!

خیلی وقته ک باهاش قهر نکردم! شاید چون دیگه مثل قبل ازش انتظار ندارم!

خدا جونم ناراحت نشو

اما من و تو ک غریبه نیستیم

اینطوری ک میگم نیست واقعا؟!

خب منم به همون نسبت کمتر بندگیت رو می کنم!

می دونم هنوز هوامو داری و به جاش کمکم می کنی

اما همین ک باعث شده به یه جای ثابت برسم خوبه دیگه نه؟!

رابطمون در همین حد بمونه

من دوست دارم تو هم دوسم داری

زندگیم رو سعی می کنم بدون قانون طی کنم

روزگار الان ما ک دیگه جوری شده آدم از دو روز بعدش خبر نداره چی برسه ک برنامه ریزی کنه

و رو همون برنامه ریزی هم آرزو و دعا کنه!!

اصلا خدا جون کی گفت باید فقط وقتی دعا و خواسته ای داریم سراغت بیایم یا دوست داشته باشیم؟!

من همین جوری دوست دارم! بدون اینکه آرزوهام رو واست بگم

:)

!! نوشته شده توسط عاشق او | 21:56 | سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 •

تولدم مبارک :)

!! نوشته شده توسط عاشق او | 1:31 | چهارشنبه نهم اسفند 1391 •

با تو ، نه میشه موند .... بی تو ،نه میشه سر کرد!!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 23:45 | جمعه بیست و نهم دی 1391 •

گاهی تنها راه نجات و آرامش، خود آزاری است!

سنگینی بار خیلی چیزا رو دوشم سنگینی می کنه

گاهی کاری می کنی که در شانت نیست!

اما  انجام می دی فقط واسه اینکه قبول کنی بدتر از این هم می تونی باشی!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 19:21 | سه شنبه نوزدهم دی 1391 •

تویی که رفتی

فکر برگشت نکن!

اگر برگشتی بود ، رفتنی هم درکار نبود

!! نوشته شده توسط عاشق او | 1:0 | شنبه دوم دی 1391 •

حالم خوبه :)

سعی می کنم خوب باشم

بعد از مدت ها حضور خدا و آرامشی که بهم داد رو حس کردم

ازش ممنونم :)

!! نوشته شده توسط عاشق او | 23:7 | شنبه بیست و نهم مهر 1391 •

با خودم فکر می کنم چه چیزی باعث میشه تا آدم تا این حد عوض بشه!

تفکراتش، اعتقاداتش ، علایقش.... شیوره زندگیش. حتی هدف هاش!

عوض شدم! خیلی زیاد!

هرچی فکر می کنم چی باعث شده... تا این حد زده بشم ، تغییر کنم

حتی انگار شخصیت اون موقع رو هم نمی تونم به یاد بیارم!

هدفم این بود به خدا برسم.... هدفم عشقش بود

اما الان....

بدتر از همه اینکه علاقه ای هم به برگشت به قبل هم ندارم!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 11:47 | شنبه هفدهم تیر 1391 •

باید رفت

باید زودتر رفت

از اینجا باید رها شد

دلم می خواد برم

دلم شکسته است

درست نمیشه

هر کار می کنم درست نمیشه

تو بگو چه کار کنم؟

!! نوشته شده توسط عاشق او | 12:17 | جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 •

 گم شده ام


خودم راا گم کرده ام



آآآههههااایییی "من " کجاییی؟!



!! نوشته شده توسط عاشق او | 3:6 | سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 •

عیدانه!

باز بوی عید میاد

باز سفره هفت سین

باز عید دیدنی ها

عیدی ها

سیزده...


چرا اما من هیچ حسی ندارم!

بدم میاد از عید

کاش هیچ وقت نیاد

کاش بمیرم تا دیگه نبینمش

خاطره بدی ندارم

هیچی

اما دیگه خاطره های خوب هم تکرار نمیشه!

دلم خیلی گرفته

دلم یه چیزی می خواد که نمی دونم چی...

سخته

خیلی سخته

هیچکی نمی فهمه

هیچکی نمی دونه چه بغضی رو می خوری تا اشکات جاری نشه

سخته محکم باشی

سخته هنوز امیدوار باشی


اما

اینم می گذره!

فقط همین


پیشاپیش عیدتون مبارک

!! نوشته شده توسط عاشق او | 0:19 | شنبه بیستم اسفند 1390 •

یه زندگی دیگه ای می خواستم

یه زندگی پاک و زیبا

یه زندگی که فقط خدا توش بدرخشه و بس

با کسی باشم که منو هر روز به خدا نزدیک تر کنه

یه زندگی برپایه معنویات

چی شد پس؟

اون همه آمال و آرزو کجا رفت

خودم باعثش شدم؟

تو رو نمی تونم مقصر بدونم اما کاش ....

برگشتنم سخته

خیلی سخت


!! نوشته شده توسط عاشق او | 18:46 | یکشنبه بیستم آذر 1390 •

!!!!

من چرا نمی تونم دل از اینجا بکنم؟!

دوست عزیزم مسافر گفت اینقدر محکم و مطمئن حرف نزن!

اونم در مورد وبلاگم که شاید بیش از 100 بار می خواستم ترکش کنم!

شاید به این بگن عشق...

عاشقشم!!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 19:13 | پنجشنبه هفتم مهر 1390 •


در این وبلاگ برای همیشه تخته میشه

شاید هم تا چند وقت دیگر حتی حذف شد!

از تمامی دوستان قدیم و جدید عذر خواهی می کنم

همیشه به یادشون هستم


!! نوشته شده توسط عاشق او | 16:53 | جمعه یازدهم شهریور 1390 •

حرف های تکراری!

سلام!

بعد از یک ماه اومدم بالاخره یه سری هم به وبلاگ بزنم. نمی دونم چرا اینقدر ازش دور شدم حتی زمانی که دلم هم گرفته بازم نمیام حرفی بزنم...

یه جورایی دیگه با نوشتن هم خالی نمیشم. مشکلی ندارم! اما پر از دوگانگی هایی هستم که روز به روز روحم رو آزار میده و من سعی می کنم درستش کنم.

ماه رمضون پارسال هم خوب بود هم بد

اما بدترین خاطره زندگی ام رو از اون موقع دارم. امروز فکر می کردم که چقدر زود یک سال گذشت و هیچی نفهمیدم!

پارسال گفتم اگه زنده بمونم سال بعد جبران می کنم .... سال بعد هم اومدم اما اشتیاقی نیست!

من چم شده واقعا؟!!

180 درجه با آدم قبلی عوض شدم! اصلا باور نمیشه اون من بودم و حالا نیستم

بیخیال یه چی میشه دیگه!


آدم متعصبی نیستم... اصلا هم کاری به خارجی ها و توطئه ها و... هم ندارم چون قبول ندارم!

چون معتقدم خدا به آدم ها عقل داده تا برای پیدا کردن راه درست استفاده کنن

اما

اما این فارسی 1 دیگه داره شورشو در میاره!!

این چه وضعیه... یواش یواش با فیلم های مورد علاقه ایرانی ها و پایبند به یک سری مسائل وارد زندگی ماها شد و بعد که به هدفش یعنی وابستگی رسید کم کم فیلم هایش رو عوض کرد

هم موضوعاتش رو و هم سانسورهاشو....

اون از شبکه زمزمه که.... اونم از فیلم "همسان " که هیچی نگم بهتره

هرچند این فیلم تنها فیلمیه که می بینم!

اما در کل قبول کنیم که بدجور فرهنگ ایرانی و عقایدش رو تغییر داده!

خیلی از مسائل تو خانواده ها با این شبکه عوض شد!

چی بگم دیگه....

اینکه واقعا تو این دوره زمونه نگه داشتن ایمان واقعی کاری بسیار دشوار شده


تو مهمانی خدا ما رو هم دعا کنین


!! نوشته شده توسط عاشق او | 20:38 | شنبه هشتم مرداد 1390 •

آدم های این روزها...

 

چقدر بعضی ها کوته فکرن!

 جهان بینی بعضی ها قد همین زاویه دید چشماشونه!!

اپسیلن!

تقصیر اونا نیست... تقصیر ماهاست!

جالبتر از همه اینکه.... خود ما هم شدیم عین همینایی که ازشون انتقاد می کنیم!

راه گریزی نیست...

دلم می خواد دنیا رو تنهایی به تماشا بنشینم!


حجم سنگینــــ زندگی

باعث شده بیشتر به بودنمـــ بیاندیشم

و بیشتر احساسش کنم
...

دیگر مهم نیست !

دیگرانیـــ که همیشه در حال شعار دادن هستند

همین قدر که جسمم زنده باشد و دمی بیاید و بازدمی برود کافی است

و دیگر مهم نیست و هرگز هم مهم نبوده

رویاهاییـــ که به تدریج رنگ باختند

دلم یه گوشه دنج میخواهد..یه خلوت خالی از هیاهو

کاش دنیا به جای گردی.. چهار گوش بودو هرقت دلمـــ میگرفت در گوشه ای به فکر کردن

مشغول میشدم

شایدم ماژیک به دست افکارم را نقاشی میکردم برچهار گوشه این جهان..آن وقت دنیا را

آن جور که دوست داشتم میدیدم..

جدیدا..هرچقدر بیشتر نگاه میکنم ، بیشتر دلم میخواهد چشم هایم را ببندم

هرچه بیشتر گوش میکنم دلم میخواهد دیگر نشونم چو جز دروغ چیزی ندیدم و نشنیدم

آدمای این روزها خودشانم نمیدانند چی میخواهند از زندگی

خنده دار است حتی آدمهادرخلوت خودشانم صورتکـــ برچهره نقشـــ بازی میکنند

و رو راستیــ چه واژه غریبی شده است...بیچاره تک افتاده بین این همه دو رویی..

!
 
پ.ن: فیس بوک!
 
!! نوشته شده توسط عاشق او | 10:46 | شنبه هفتم خرداد 1390 •

آزادی...

 

آزادی تفکر و اندشه حق انسان هاست، ذهن را رها کن و بگذار رنگ ها در جای خود باشند و تو دنیا را برای یک بار وارونه تصورکن ، تا تصورات تلخ ذهنت روزی به شکل حقیقتی شیرین نمایان شود...


 

فرق است بین آزادی و بی بند و باری!

 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 14:10 | شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 •

یه وقتایی خود ما مقصریم که اجازه میدیم دیگران در موردمون قضاوت کنن!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 0:9 | جمعه سی ام اردیبهشت 1390 •

تکلیف دین در رابطه با نیاز جامعه امروز چیست؟!

 

آدم ها در رابطه با دین سه دسته هستند:

یه دسته کسانی که هستند که بی دلیل از دین دفاع متعصبانه ای می کنند

دسته دوم کسانی اند که بازم بی دلیل از دین انتقاد می کنند و هیچ جوری نمیشه قانعشون کرد!

دسته سومم کسانی هستند که کلا بی تفاوتند نسبت به همه!

 

کاری با دسته سوم نداریم

اما این دسته های اول و دوم بدجور رو اعصاب آدم میرن!

نمی دونم چرا ماها عادت کردیم بدون آگاهی و اطلاع حرفی رو بزنیم و خیلی جالبتر اینکه روش پافشاری هم می کنیم!

من به عنوان یه مسلمان اسما احساس می کنم لازمه تا دین و شریعتم رو بازنگری کنم.

چون نمی خوام جز دسته های اول و دوم باشم

جز دسته سوم هم نمی خوام باشم چون به این نتیجه رسیدم بی تفاوت بودن زندگی رو تلخ می کنه

به خصوص ماها که از بچگی با دین و مذهب اخت شدیم و نه می تونیم کنار بزاریمش و نه می تونیم تو دنیای امروز سخت بچسبیم بهش

از نظر من دین راهی است که سعی می کنه یه زندگی سالم و خوب رو به انسان نشون بده

در اصل یه جور برنامه ریزی برای زندگی آدم هاست. خوب و بد رو نشون میده قبل اینکه خودشون تجربه کنن

به قول قرآن یه عده به دستوراتش عمل می کنند و سعادتمند میشن و یه عده هم گمراه !

خب فرض بگیریم قرآن درست میگه

اما موضوع اینه چرا وقتی می خوایم براساس دین عمل کنیم در جامعه امروزی به مشکل می خوریم؟!

شاید چون به اون چیزی که واقعا هست اطلاع نداریم

خود من به شخصه در مقابل کسی که سعی می کنه اسلام رو زیر سوال ببره کم میارم چون اون قدر که باید اطلاعات ندارم تا خلافش رو ثابت کنم!

جالب تر اینکه کسانی هم انتقاد می کنن بدون آگاهی حرفی میزنن ... وقتی میری دنبالش می بینی همچین چیزی اصلا نبوده و معلوم نیس طرف از کجا اون حرفو آورده!

خلاصه حرفم اینه ... علت اینکه جوونا، نمونه اش خود من ، فکر می کنن دین مانع پیشرفت و لذت بردن از زندگی میشه اینه که از اصل دین جدا افتادیم و  یه سری خرافات و مسائلی که از گذشته نسل به نسل به ما رسیده اعتقادمون رو بیشتر تحت تاثیر خودش قرار داده.

حس می کنم لازمه تا تابستون وقتم رو کاملا رو این موضوع بزارم و تحقیق کنم.

اینجوری هم راه خودم واقعا مشخص میشه ... هم می تونم دیگران رو از ناآگاهی نجات بدم!

یا دین خوبه و قانع میشم که مانع لذت من از زندگی نمیشه

یا دین بد و کلا از زندگیم حذف می کنم دیگه

(متذکر بشم که خدا به جونم بسته است و هیچ جوری نمی تونم ببینم ازم ناراضی است)

ولی 80% مطمئنم دین رو انتخاب می کنم. اما ایندفعه با عقل و آگاهی نه از روی تعصب و خرافات

متاسفانه مشکل جامعه ما تعصب زیاد از حد چه مخالف و چه موافقش هست

همچنین عرف جامعه که در بسیاری از موارد شرع حلال کرده و عرف حرام!

(البته به جز ازدواج موقت و سایر مواردی که میشه گفت کلاه شرعیه!)

دین افیون جامعه نیست. اما یه عده سواستفاده گر باعث میشه افیون بشه!

***************************************************

این روز ها اوضاعم بد نیست. سعی می کنم رو خودم کار کنم تا بهتر بشم. مثل قبل

نمی دونم چی شده

اون همه هدف... اون همه آرزو... اون همه انرژی... یه باره از بین رفت!

عشقم مکانیک ... چی شده که حالا از اسمش حالم بد میشه

هدفم ارشد... حالا دلم می خواد فقط این یه سال آخر هم بگذره

تغییر محیط زندگیم.... رفتن از این شهر ...

شاید وقتی سعی می کنی مشکلات همزمان رو باهم حل کنی ، بعدش کم میاری

فرصت لازمه تا دوباره انرژی ات رو بدست بیاری

 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 12:2 | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 •

تجاوز فکری!

 
برای کسی که به مغزش تجاوز شده به مراتب متاسف ترم
 تابرای کسی که فقط به جسمش تجاوز شده !!!!
 
پ.ن: هر چند برای کسی که به جسمش تجاوز شده متاسف نیستم! چون تقصیر اون نبود
!! نوشته شده توسط عاشق او | 23:15 | جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 •

خصوصی با خدا!

 

حس می کنم لازمه به خدا نزدیک تر بشم!

انگاری از زندگیم محو شده...

 

پ.ن: اینم از طالع امروزم... جالبه!

"قلب تو بر حریری نرم و آرام خوابیده است او را باید با ضربه های عشق و ایمان به هوش آورد و بیدار كرد باید در زندگی چیزی باشد كه دل آدمی بخاطر آن تپیده تا افسرده نشود."

یه وقتایی خیلی دلم برات تنگ میشه. اما ................................... ازت متنفر میشم!

 از قالب وبلاگم خوشم نمیاد. حوصله گشتن هم ندارم

پ.ن:

یه بنده خدایی برام کامنت گذاشت و گفت چرا اینقدر مغروری که تقاضای کمک نمی کنی واسه قالب وبلاگت!

من نمی دونم چرا از حرفام هر کسی یه جور دیگه برداشت می کنه

واقعا راست میگن هر کسی از ظن خود شد یار من!

من جهت اطلاع اون حرفو زدم

که از قالب خوشم نمیاد. و حوصله گشتن هم ندارم

اتفاقا می خواستم بگم کسی اگر قالب بهتر داره پیشنهاد کنه که به خاطر عدم وقت نشد اون یه خط رو بنویسم!!

حالا از دوستانی که می تونن کمکم کنن تقاضا ی کمک دارم

اینم در نظر بگیرید که خیلی بد پسندم!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 18:36 | دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 •

 

نمی دونم چه چیزی باعث شده تا این حد از جنس مذکر بیزار بشم!

به هیچ عنوان حاضر نیستم احساساتم رو به پای این جنس بریزم

احساساتی که همیشه در قلبم حفظش کردم تا یک روزی به کسی که لایقش هست تقدیم کنم

شاید هیچ وقت اون روز نرسه

یا اگر هم برسه کسی قدرشو ندونه

نمی دونم

شاید هم بازخورد رفتار خودمه

باید بیشتر فکر کنم

باید بیشتر به حال خودم باشم!

می گن مار از پونه بدش میاد دم خونش سبز میشه

تو کلاس ۶۰ نفری فقط 4 نفر دختر هست!!!

نمی دونم دانشگاه رفتم یا مدرسه پسرانه!

 

 

 

پ.ن: یه دوستی در کامنت های خصوصی این جمله را نوشته بود:

" نفرت جنسیتی فقط یه وضعیت ناسالم روانی است و هر فلسفه‌ای برای توجیه آن مشکل را حادتر می‌کند."

باید در جواب این عزیز بگم که نفرت جنسیتی بنا به دلایلی به وجود آمده و من فکر می کنم وضعیت ناسالم روانی نیست. بلکه وضعیت ناسالم اجتماعی است.

چرا که اجتماع موجب میشه تا عده ای مثل من بنا به مشکلاتی که براشون به وجود میاد از این جنس منزجر بشن

مشکل من با شخص خاصی نیست. چرا که این جنس باعث شده من در چنین جامعه ای و در رشته ای که تحصیل می کنم اعتماد به نفسم را از دست بدم به طوری که از یک شاگرد نسبتا درسخوان به یک شاگرد بی تفاوت تبدیل بشم!

به طوری که دانشگاه رفتن برام شکنجه بشه

و این جنس باعث شده تا من امنیتم در جامعه را از دست بدم

البته شاید این نظریه  منطقی نباشه. که افرادی هم از همین جنس وجود دارند که اینگونه نباشند اما فعلا من منطقم همینه!

!! نوشته شده توسط عاشق او | 20:2 | شنبه سوم اردیبهشت 1390 •

خواستم چیزی بنویسم یکم آروم بشم

روز خیلی بدی بود

اما هیچی آرومم نمی کنه

!! نوشته شده توسط عاشق او | 0:7 | چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 •

 

وقتی هیچ کسی نیست که حتی دردتو بهش بگی

وقتی حتی مادرت هم نمیاد بپرسه چی شده

حتی وقتی بهترین دوستت براش مهم نیست

از تویی که اون بالا  نشستی هم انتظاری نیست

!! نوشته شده توسط عاشق او | 13:59 | سه شنبه سی ام فروردین 1390 •

دگر سودی ندارد!

 

وقتی مدام تو گوش خدا می خونی که برم برم برم از این شهر ..... دور شوم...

وقتی خدا هم به حرفت گوش می کنه و میری میری و میری... دور می شوی

وقتی باز دم گوش خدا داد می زنی که غلط کردم بر گردونم بر گردونم برگردونم... و بر می گردی

وقتی به این فرآیند فکر می کنی با خودت می گی دلیل رفتنت چی بود و دلیل برگشتت چی؟!

به این نتیجه میرسی که اول تکلیف خودت رو روشن کن بعد تو گوش خدا بگو

الان دیگه جرات ندارم بگم پشیمونم

از انتقالی ام به مشهد پشیمونم

و من می دونم که هیچ گاه نمی تونم طعم چیزی که میخوام رو بچشم

پ.ن: کلاس های معارف اسلامی و متون اسلامی برام حکم شکنجه گاهی داره که به فکر و شخصیت و استقلالم تجاوز می کنه و تا چند روز دچار رفتار های عصبی میشم!

مسخره است! مثال میاره واسه من تا قانع بشم. ولی نمی دونه با این مثال میشه مثال نقضی آورد که همه چی رو خراب کنه

ما آدم ها در مورد مسائل دینی و حتی اجتماعی دچار خودفریبی شده ایم. و خود فریبی به دگر فریبی رسیده است.

دست از خرافات بردارید.... لطفــــــــــــــــــــــــــا

پ.ن: متذکر بشم که بنده آدم لامذهب و یا کافری نیستم!( یه بنده خدایی وقتی فهمید یه بنده خدایی نماز نمی خونه .. گفت کنارش نشین نجسه!)

 


!! نوشته شده توسط عاشق او | 12:11 | دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 •

زن. اسلام .ایران ، عربستانی دیگر!

 

خسته شدم مدام از زن، شخصیتش ،احترامش و لطافتش در مقابل اسلام دفاع کردم. این چه اسلامی است که مدام "مرا" و " جنسیت"ام را زیر سوال می برد.

این چه اسلامی است که مرا ،منه مسلمان معتقد به قرآن را ، با آوردن آیه هایی ازش محکومم می کند و دهانم را می بندد. چرا؟ چون من معتقدم به قرآن!

چرا؟

چون قرآن گفته... مگر تو قبولش نداری؟!

نه

قبولش ندارم

اگر قرآن مرا اینقدر بی ارزش می کند قبولش نمی کنم

وقتی نمی تونه خودش رو با امروز تطبیق بده قبولش نمی کنم

وقتی مرا، من ایرانی مسلمان را ، با عرب هایی که جاهل تر از آنان در آن زمان نبود مقایسه می کند قبول نمی کنم

زمانی که در عربستان دختران را زنده به گور می کردند در ایران سردار های زن وجود داشت

پادشاه زن بود

من اسلامی که اصالتم را زیر سوال ببرد قبول نمی کنم

این حرف آخرم بود

چون واقعا خسته شدم از اینکه نمی تونم باور هایم را ثابت کنم. آن هم به اسلام!

 

پ.ن: امروز سر کلاس متون اسلامی یکی از دوستان گفت در ایران اسلام اونجور که باید اجرا نمی شود. استاد هم تایید کرد و من خوشحال از اینکه چه عجب اینا باور کردن... در ادامه گفت : اگر اسلام در ایران واقعا اجرا می شد زنان ما سر کار نمی رفتن. رانندگی نمی کردن. می نشستن تو خونشون .... درس نمی خوندن... وظیفه ی زن چیز دیگری است .... خدا درقرآن گفته.... در حدیثی آمده است....

من زبانم بند آمده بود و واقعا این بار از دفاع کردن عاجز ماندم

محض اطلاع که این هزارمین باری است که با این جور موارد برخورد می کنم. و هر بار سرخورده تر از قبل

اینبار تحملش برایم سخت بود

این بار دیگر سعی نکردم حرف بزنم تا طرفم رو قانع کنم. تا بگم اسلام دینی است برای نجات زن و بالابردن مقامش!

اینها واقعیت زندگی من است. درد و رنجی است که من در این جامعه،به خصوص به اقتضای رشته ی مردانه ای که با عشق تحصیل می کنم، می کشم.

به هیچ عنوان دلم نمی خواد اینجا هم با کسی بحث کنم.برایم آیاتی نیارین که خدا برای زن ارزش قائل است.  پس با عرض پوزش نظرات رو می بندم.

 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 1:39 | پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390

تنهایی!

 

وقتی حتی بغضت هم همراهیت نمی کنه تا یکم آروم بشی...

 

پ.ن: امروز وقتی حاضر میشدم. جلو آینه وایستادم و به خودم گفتم شد یه روز واسه دل خودت لباس بپوشی و بری، نه دیگران؟!

شد یه بار نگی ، نه این به این رنگش نمیاد!

شد یه بار بدون هیچ آرایشی بری ، هیچی... حتی همون یکمی که همیشه هست

شد حتی یه بار موهاتو نپوشونی؟!!!

اصلا شد یه بار واسه خودت زندگی کنی؟!

.

.

.

قضیه ایجاد وبلاگ جدید هم کنسل شد. همین جا هم حوصله نوشتن ندارم

....

اون روز که به وبلاگم فکر می کردم، به این نتیجه رسیدم که هر وقت غمگینم و دلم گرفته میام اینجا و حرف میزنم. و جالب اینجاست تعدا دفعاتی که خوشحالم و می نویسم یک ده هزارم وقتایی است که ناراحتم!

خب شاید به این خاطر که یه جورایی اینجا خالی میشم

مثلا خواستم پستم کوتاه باشه!

 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 0:25 | سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 •

یه حقیقت... یا واقعیت... شایدم هر دو!

 

یه خدایی هست ، که انسان رو آفریده .....

ولی این خدایی که ما میشناسیم رو ، انسان آفریده .

 

برگرفته از زاییده های ذهن یک بیمار

 

پ.ن: از کپی برداری بدم می اومد. اما از این یکی نمیشد گذشت!

 

!! نوشته شده توسط عاشق او | 12:18 | یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 •

RSS